دیگر عروج نخواستیم...
منشین و مخور غم جهان گذران، برخیز و دمی به شادمانی گذران

منتقل گردید:
تیمارنامه درود،
امروز واقعاً گریه کردیم. به دور از تمام مشکلاتی که در سر راه خودمان بود، به بیچارگی موجوداتی گریه کردیم که خواه و ناخواه، می شود گفت ذاتاً، خودخواه و خودپرستند. چه سیه روز...

آری...عکس بالا چه دردناک است. دخترکی که از گرسنگی توان راه رفتن را ندارد تا خود را به مقری که در یک کیلومتری مکان عکس است برساند و چه دردناک تر لاشخوری که با شعف تمام به او می نگرد، از جان دادنش لذت می برد و خوردنش هدف نهایی لاشخور است. چون او لاشخور است و بر او مقدر شده تا لاشه بخورد. بر او نمی توان خرده گرفت.
این عکس در سال 1993 در جنوب سودان توسط کوین کارتر گرفته شده است. کوین کارش را از مجله ای ورزشی آغاز کرد و 10 سال بعد طی سفری به سودان می رود. در حالی که شاد و سرمست با دوربینی که در دستانش نگه داشته بود و پایه اش در دست دیگرش بود، به سمت مقر یونیسف پیاده روی می کرد که ناگهان از پشت شاخ و برگ درختان صدای نفس نفس زدن دختر بچه ای را می شنود.
به گفته ی خود او در این عکس دخترک در حال استراحت کردن است، ولی چنان که از عکس بر می آید، دخترکی است ضعیف و نحیف، که چندین روز است چیزی نخورده و به دلیل کمبود برخی ویتامین ها در بدنش، شکمش به شدت دچار تورم شده. از دار دنیا گردنبندی دارد.گویی در حال مرگ است، نه استراحت.
دخترک سرش را بالا می گیرد و با نگاهی که پر از معصومیت و مظلومیت است به کوین نگاه می کند...اما کوین در حال قرار دادن دوربینش است تا هنگام باز شدن بال های کرکس از این صحنه ی دردناک عکسی بگیرد. دخترک تقلی می کند، نگاه او قلب هر انسانی را ذوب می کند.
لاشخور، حیوانی است که در صورت مرگ طعمه اش بال هایش را می گشاید و کوین از این موضوع با خبر بوده.
آی، ای انسان ها....
کوین بیست دقیقه ی تمام به انتظار مرگ دخترک می نشیند. خدا می داند دخترک چند بار به او نگاه می کند و با زبان بی زبانی از او طلب کمک می کند.
در این بیست دقیقه کوین با خود در گیر می شود، زندگیش را مرور می کند و ناگهان به فکر سرزمینی می افتد که مسیح به او وعده داده است. دلش برای دخترک می سوزد. سریع از صحنه عکسی می گیرد و لاشخور را فراری می دهد.
اما خدا می داند کودک در این بیست دقیقه به چه می اندیشد! شاید به راهی برای رهایی می اندیشد و شاید هم در دل به نفرین می پردازد. نفرین پدر و مادرش که آن ها را نمی شناسد، نفرین کسانی که او را می دیدند و به او محل نمی گذاشتند و از همه بدتر نفرین کسی که بیست دقیقه به او زل زده است بی آن که به او کمکی کند.
پس از آن که کوین لاشخور را فراری می دهد، می بیند که دختر به تقلایش ادامه می دهد. حتی به کوین نگاهی هم نمی اندازد و کوین می فهمد که او با زبان بی زبانیش به کوین می گوید "من به کمک تو و امثال تو احتیاجی ندارم. آن ها که باید کمک کنند خود کمک می کنند"
کوین با دیدن این صحنه گریان می شود، به پشت سایه ی درختی می رود و سیگاری روشن می کند و با خدایش صحبت می کند. جز عفو چیزی نمی خواهد.
کوین عکس خود را به نیویورک تایمز می فروشد و همزمان با اینکار سیل تماس ها به دفتر نیویورک تایمز جاری می شود و از آن ها می پرسند که چه بلایی بر سر دخترک آمد و تنها جوابی که باقی می ماند این است که "دخترک آن قدر انرژی داشت که خود را به مقر سازمان ملل برساند"
آی، انسان ها...
یک سال بعد با کوین تماس می گیرند و به او می گویند که برنده ی جایزه ی 10000 دلاری پولیتزر شده است.کوین از شدت افسردگی و عذاب وجدان به سودان باز می گردد تا دخترک را بیابد اما هیچ جا او را نمی یابد.
سرانجام روزی ماشینش را در کنار رودخانه ای که در دوران کودکی در آن بازی می کرد، پارکمی کند. در ها را می بندد و شیشه ها را بالا می کشد و لوله ی اگزوز ماشین را با کمک لوله ای وارد ماشین می کند. او خود کشی می کند و تنها نوشته ای که از او باقی می ماند این است:
"من دپرسم...بدون هیچ پولی برای زندگی , برای تلفن و برای بزرگ کردن بچه ها...پـــــــول...من توسط خاطرات کشتارها , جنازه ها , خشمها و دردها احاطه شدم...توسط خاطرات کودکانی که از گرسنگی جلوی چشمانم جان میسپردند...من میرم که به Ken ملحق بشم...البته اگه اینقدر خوش شانس باشم..."
آری اگر شانس با تو یار باشد و عدلی که عیسی تو برایت وعده داده، تو را استثنا قرار دهد. اما، حالا که دیگر نمی توانی این متن را بخوانی با زبان بی زبانی ای که آن کودک به وسیله ی آن با تو صحبت کرد از تو می پرسم، تو که خودت زاده ی آفریقایی و خودت درد کشیده ای و درد کشیدن را تجربه کرده ای، چه طور بیست دقیقه جلوی نگاه مظلومانه ی آن کودک دوام آوردی؟
خداوند تو را ببخشد و بیامرزد.
چقدر دردناک،
انسان ها چه موجودات پستی هستند، چقدر پست! گاهی اوقات دوست دارم شرف سگ را داشته باشم. گاهی اوقات رفتار خودم را با دیگران سرزنش می کنم!
چقدر دردناک است زندگی همنوعان ما در 3000 کیلومتر آنطرف تر، روی همین زمین نفرین شده. و چه پستند آن هایی که می بینند و به سخره می گیرند، همانا قلبشان از سنگ و ذهنشان از آهک و لیاقتشان نان کپک زده است. همانا آن ها بدترین انسان ها هستند. ولی یادمان نرود، هر آنچه کردیم، خودمان کردیم و خودمان! وای بر خودمان...
چرا گویم که این عمر است بر باد؟/خودم کردم که لعنت بر خودم باد
تیمارنامه درود
نمی دانم چرا ساعت 1 صبح به مغزم زده است! می خواهم مطلب جدید عرضه دارم.
راستش این چند روز که نبودم، آن قدر درگیر بودم که نگو! راستش هی مطلب به ذهنم خطور می کرد! اما این تن ما چند روزی بود که خرقه ی تنبلی به تن کرده بود. ولی بلاخره بعد از این که کوله باری از افکار بر من وارد شد خرقه عوض نمودم. یک خرقه خریدم که بس گران بود، ولی آن قدر کارایی داشت که همین الانش هم که دارم اینجا مطلب عرضه می نمایم، یک دستم به دفتر است و دارم پرابلم سالو می کنم. یعنی مسئله حل می نمایم.
بگُذریم! خبر جالب! "چگونه مادرت را ملاقات کردم" را تا سیزن 4 تمام نمودم! منتظرم سیزن 5 به دستانم برسد! گورش را در عرض 1 روز خواهم کند! شنیده ام در سیزن 5، آخرین قسمتی که آمده، دوشیزه(البته با کمی اغراق) جنیفر لوپز بازی می کند. در سیزن 3 حضور علی حضرت بریتنی اسپیرز را دیدیم. البته ایشان بازی گری بلد نیستند، حال ما را به هم زدند، بروند همان متربیشان را بکنند بهتر است. این کار ها به قد و قواره ی ایشان نیامده. ولی خانوم لوپز، خانوم است، همه فن حریف است، از هر انگشتش هزار هنر می بارد. از قالی بافی و منجوق دوزی گرفته تا بازی گری!
به قول همین سریال مسخره ای که مارا دیوانه ی خود کرده "داستان از کجا شروع شد!!"
از آنجایی که فهمیدیم درالمپیاد قبول نشده ایم. بر سر زدیم و گریان(البت از درون) رفتیم زنگ زدیم به مامانی که ای بابا، قبول نشدیم مادر، مادر نیز آمد آراممان کند گفت "عیبی نداره پسرم، تو قبول می شدی بقال سر کوچه هم باید قبول می شد"! سخن گهرباری بود. هرجا رسیدیم گفتند "قبول شدی یا نه!!!؟؟؟" انگار همه انتظار دارند به آن ها بگویی "آررررررررررررررره، قبول شدم" ولی باید می گفتی "با عرض پوزش، خیر..." بعد دیگر کسی اهمیت نمی داد که چرا قبول نشدی! همه فقط بلدند توی دلت را خالی کنند که سال بعد هم قبول نمی شوی. بلاخر دپرس گشتیم. از دنیا زده شدیم. مشروبمان شده بود اینترنت، سیگارمان شده بود "چگونه مادرت را ملاقات کردم"! اینقدر اعصاب نداشتیم که زدیم دوستیمان با دوستانمان را نابود گرداندیم. همین شد که "چگونه مادرت را ملاقات کردم" را به پایان رساندیم.
دیگر از زندگی خسته شده بودیم. گفتیم که نه سیگاری مانده نه مشروبی(همان اینترنت و...، بد برداشت نشود ان شا الله)! گفتیم قرص لعنتی را بیندازیم بالا که تمام شود کار و ما نیز راحت شویم که ناگهان مادر صدایمان کرد که آیییییییییییی پسر بلند شو و تنبلی مکن که تنبلی و سستی جهل به بار می آورد. برو و اتاقت را تمیز کن که عمو نوروز دارد می آید و بدش می آید که اتاقت کثیف باشد. مبادا لکه ای بر در و دیوار اتاقت ببیند که آب رویمان بر آب شود.
ما نیز قرص را نگاه کردیم و یک فحش آب دار به عمو نوروز دادیم! ولی قرص را بالا انداختیم. مادر که این صحنه را دید گفت"این خوشبو کننده های دهانی که خریدی مارکشون چیه؟" ما نیز نگاهی به پاکت قرص انداختیم و گفتیم "آدامسه مادر من، ریلکسه".
شروع کردیم به جمع و جور کردن اتاق، بس کثیف بود. همه چیز را تمیز کردیم که یکهو رسیدیم به کتاب ها و دفتر های سال های گذشته! نمی شد جلوی اشک های خود را بگیریم(البت از درون)! چقدر زیبا بود زندگی، چقدر شیرین، به دور از هر دقدقه. یادش بخیر به همراه دوستان آن زمان دیوار ریخته بودیم، مأموران محترم کلانتری 14 تشریف آورده بودند جمعمان کنند. کلی هم فحش بارمان کرده بودند! آخر سر شهرداری صاحب ساختمان را محکوم کرد که این امر مشت محکمی بود بر دهان امپریالیسم غربی!
داشتم اوراق گذشته را می دیدیم و بر آینده لعن می فرستادیم! وقتی با افکار پوچ گذشته ی خود برخورد می کردیم می گفتیم "اه این چقدر مزخرف بود"! بی خبر از آن که ده سال بعد می آییم و امروز خود را می بینیم و بر افکار مزخرف خود فحشی می فرستیم! باشد که پند گیریم!
آن روز هم گذشت و یک روز دیگر بر عمرم اضافه شد و بی خبر از اینکه یک روز از عمرمان کم شد! حیف...زندگیم پوچ شد. نمی دانم چرا مردم می گویند یک روز چیزی نیست! اما اگر یک ذره فکر داشته باشند می بینند اگر 100 سال هم عمر کنند 36500 یا روند شده اش 37000 روز عمر می کنند. این عدد چقدر کوچک است. هر روز یکی از آن کم می شود. حالا اگر 100 سال عمر کنیم.
ولی همینی که زیر پایمان است، می دانید چقدر عمر کرده؟ بگیریم 3 میلیون سال! می دانید! ببینید 100 سال حتی یک هزارمش هم نمی شود. آخر ما چرا اینقدر نا توانیم! حتی نمی توانیم ببینیم 1000 سال بعد بر سر این سیاره چه می آید! آن موقع من به رحمت خدا رفته ام. به قول غول رپ فارسی "کرما هم قلقلکمون می دن و می شیم شادروان"
ای بابا! از اصل ماجرا دور گشتیم که چه؟ همه می میریم. مرگ دست من و تو نیست که! مرگ دست یکی است که من هنوز کامل نمی شناسمش.
این چند روز وقت نکردیم ریشمان را بزنیم! شبیه اعضای طالبان شده ایم! اینقدر دپرس بودیم. می گوییم خدا رحم کند روز عاشق شدنمان را، شاید خودکشی کردیم. برای خرید مادر تنها رفت! ما حوصله نداشیم! داشتیم مشروب می خوردیم(اینتریت! برادر بسیجی)!
شلوارمان گشاد بود! مادر رفت عوض کند، آمد تنگ شد! گفتیم چه کنیم! مادر عصبانی شد گفت "فردا صبح با من میای وگرنه پوست کلتو می کنم پدر سگ"! ما هم گفتیم باشد ای عزیز تر از جان!
رفتیم فردا صبح، که شلوار عوض کنیم یک کتاب بخریم که در وصف ایدئولوزی های بنیادین دموکراسی بود. می خواستیم میله پرده ای بخریم سه متری! شلوار را که عوض نمودیم، رفتیم اول سراغ میله پرده، در راه ایستادیم که تنگ ماهی بخریم! از برای نوروز!
اما چرا این را گفتم؟ داستان به اینجا رسید. ما ایستاده بودیم تا مادر تنگ را بخرد تا ما حرکت کنیم. داشتیم خیره به آقایی نگاه می کردیم که شیرینی می ریخت درون یک جعبه! "داغ و تازه...داغ و تازه"، هر نوع شیرینی کیلویی 600 تومان! جالب اینجاست که این شیرینی فروشی در راسته ی ماهی فروشان بود و قبل از این هفته نیز سبزی فروشی بود...اما آنچه از همه بیشتر قلبمان را لرزاند چانه زدن زنی بود که به همراه فرزندش از این شیرینی فروشی خرید می کردند. نگاه مظلومانه ی کودک به شیرینی ها و شعفی که از پر شدن جعبه ی شیرینیشان داشت و بینیش، که مانند رود نیل جاری بود! موهای کوتاه و کاپشنی پلاستیکی که احتمالاً قیمتش بین 8 تا 10 هزار تومان بود. چشمانش برق می زد.
و مادرش که در حال چانه زدن برای 100 تومان تخفیف بود. یک دو هزار تومانی نو را از کیف بیرون آورده بود و 4 کیلو شیرینی "داغ و تازه" داشت می خرید. از عینکی که بر صورتش بود می شد فهمید که از فرهنگیان زحمتکش این مرز و بوم است. کسی که زحمت می کشد تا به فرزندان ما آموزش دهد و وقتی از حقوقش گله می کند می گویند "وای اینه که 3 ماه تعطیلن، تا ظهرم کار می کنن! آخه چی می خوان از این زندگی!!؟؟" یکی نیست به اینها بگوید اگر خیلی مرد حاجی ای هستید بلند شوید بروید 9 ماه تمام با 30 تا دانش آموز سر و کله بزنید. سر کلاس هم شما را مسخره کنند و در حالی که شما نمی فهمید دارند چه می گویند به تدریستان ادامه دهید. آخر سال هم به جای دستت درد نکند کارنامه ی فرزندشان را بکوبند رو میز و هرچه فحش و بد وبیراه هست به شما بدهند. ببینیم باز هم همین حرف را می زنید.
مردی که شیرینی را توی جعبه می گذاشت، متوجه مویی در لای یکی از شیرینی ها شد و مو را کشید. نمی دانیم زلف کدام دخترک بدبختی بود که در آن جا شیرینی می پخت(ما که افکارمان مثل بعضی ها منحرف نیست که فکر های دیگر بکنیم). مرد مو را کشید و با دستکش یک بار مصرف 10 تومانیش که معلوم بود هر روز آن را می شوید و دوباره فردا صبح آن را به دست می کند مو را به زور، با مالیدن دستکش به میز، جدا کرد. زن صحنه را دید و اعتراض کرد."چی؟ یعنی چی؟ شیرنی دارم بهت می دم کیلویی 500 تومن اعتراضم می کنم واسم؟ برو بینیم بابا نخواستیم..."
اما کاش زن اعتراض می کرد. بیچاره زن، بدون اعتراض آن جا ایستاد و دو هزار تومانی را در دستانش نگه داشت. دلمان برای کودک می سوخت. بیچاره کودک...
مردشور این زندگی را ببرد. آن لحظه به خودم گفتم که این ها را ببین آیدین، تو از چه ناراحتی و این ها از چه! حق به کدام می دهی! هر روز از خواب بیدار می شوی و راحت در رخت خواب وول می خوری هیچ بنی بشری هم نیست که به تو اعتراض کند. صبحانه ات شاهانه مهیا می شود و زندگیت بدون مشکل مالی می گذرد. اما آن زن هر روز با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می کند و صورتش را با سیلی قرمز می کند تا پولی در آورد و اگر او نباشد تو و امثال تو که هیچی نمی آموزید! مگر او از تو چه کم دارد؟ مگر او انسان نیست
مردشور این زندگی را ببرند. حالا که فکر می کنیم می بینیم چه بهتر که 37000 روز زنده ایم و نمی بینیم چه بلایی قرار است سر این سیاره ی کوفتی می آید. مردشورش را ببرند.
به هر حال آن ها را که دیدیم کمی بهتر شدیم، گفتیم بابا زندگیمان خوب است. چرا اینقدر دپسورده ایم.
ساعت 12:05 با یک میله پرده ی سه متری، بدون کتاب وارد ماشین شدیم. تازه می خواستیم چیپس پرینگلز هم بخریم! چه رویاهایی.
ساعت 12:45 دم در خانه بودیم. در این دو روز هم فقط خوابیدیم. تا این که امشب رفتیم خانه ی داییمان!
دلمان گرفت، پسر داییمان دقیقاً امشب یعنی 28/12/1388، چهارمین ماهش را در کما به پایان رساند. 3 ماه بود ندیده بودمش. خانه ی داییمان نگهش می دارند. دلم ریخت وقتی دیدمش. اگر جلوی خودم را نمی گرفتم گریه ام می گرفت(ایندفعه واقعاً)
لاغر شده، ناتوان به نظر می رسد، تازه سال اول دانشگاه را می گذراند. بخاطر امتحان در خانه مانده بود تا درس بخواند. شنبه امتحان داشت. شب چهارشنبه بود. باران شدید می بارید. مادرش برایش بستنی برد تا بخورد. می دانست که او عاشق بستنی است. یکی از دوستانش پیله کرده بود که بیا بر,یم دور بزنیم. بعد از اینکه سه بار دعوت دوستش را رد کرد بلاخره قانع شد که با آن ها برود. آمدند دنبالش...با مادر خداحافظی کرد و رفتند...راننده با سرعت می رفت.
"مانی می شه سی دی رو عوض کنی؟"
اسمش مانی است. 19 ساله.
مانی پشت راننده نشسته بود. کناری راننده پاهایش را روی داشبورد ماشین انداخته بود. یک ذره به خودش حرکت نداد که سی دی را عوض کند. مانی خم شد تا سی دی را عوض کند. پیچش یک پراید در جلوی ماشینش باعث شد تا ماشینشان منحرف شود و از آن بدتر، یک چاله، که باعث شد ماشین با قدرت بیشتری به یک تیره برق برخورد کند. و مانی...با پیشانی به جلوی ماشین برخورد کرد. بچه ها او را صدا می زدند.
"مانی...مانی"
مانی سرش را بلند کرد و به آن ها نگاهی انداخت و افتاد.
از آن روز تا الان 4 ماه می گذرد. بعد از 2 عمل مغز هنوز به هوش نیامده. خواهشاً در این نوروز به درگاه هر آنکس که او را می پرستید برایش دعا کنید. همانا همان کس بهترین مهربانان است.
واقعاً امشب نابود شده بودم. تا اینکه کنارش نشستم و کمی با او صحبت کردم. با این که جواب نمی داد صدایش را می شنیدم. چقدر تلخ! نوروزی بدون مانی! تا الان همچنین نوروزی نداشتیم.
حیف! دلم می سوزد از باغی که می سوزد.
این بود از دو هفته نبودنمان...سرتان را بدرد آوردم....شرمنده ام....هنوز از درون با خود درگیرم....هرجا هستید، زمان بر شما خوش.... زادروز بهار شادباد، به امید شاد روزی که بی غم چه اینجا و چه هر جای دیگر بنویسیم. همانا آن روز خواهد رسید.
با تشکر
تیمارنامه زندگی تاسی نیست، زندگی بر زدن اوراق است، زندگی کشتن هر آسی است
و نفس باید زد
زندگی باده ی پر جوشی است، و چو نوشی بگرفتی ز جمش، به جزای این کار
زندگی بار دگر،
چوبت خواهد زد
و چرا پای در این گردی گردون بنهم؟
و چو می دانم من
چو بشد کار به ناکام به سر خواهم زد!
تیمارنامه صبح از خواب بیدار می شوی! احساس می کنی می خواهی باز هم بخوابی! کاش امروز جمعه بود. کاش می شد باز هم بخوابم. اه لعنت به این زندگی کوفتی! کی این مدرسه تمام می شود! امروز چه داری؟
دینی-عربی-ادبیات فارسی- آمادگی دفاعی
اه! امروز هم ورزش نداری! از این بدتر، ضدحال هم می خوری، چون دیروز ورزش داشتی! "هاهاها، باید یه هفته صبر کنی پسر"
به این حس مزخرف یک فحش ناموسی می دهی و در "آنجا" را باز می کنی! وارد می شوی*************************************************.
نیم ساعت بعد، بعد از یه چُرت "خفن" از جایت بلند می شوی و در را با زور پشت خودت می بندی. مادرت که دارد مثل هر روز یک کاری در آشپزخانه می کند که تو هم نمی دانی چه کاریست به تو نگاه می کند و می گوید: "سگ، سگ، آدم گیر سگ، چند بار بهت گفتم تا ٢ شب نشین پشت 'فک' (جایی که مرغ تخم می گذارد و بر روی آن می نشیند و اصلاً انگار نه انگار باید بلند شود)"
تو هم با نگاهی تلخ به مادرت جوابش را می دهی"کار داشتم مادر من"(قسمت آخرش را هم می کشی) از درون همان نگاه را به خودت می کنی و می گویی "چه کاری داشتی بی شرف، چرا دروغ می گی؟! فیس بوک شد کار؟"
پدرت در حال نماز خواندن است. همش به او می گویی "آخه اینم شد نماز، تو اصلاً واسه چی نماز می خونی"(آخر پدرت عادت دارد جلوی تلویزیون نماز بخواند و همراه نماز خالصانه اش اخبار را هم بزند توی رگ تا یه حالی ببرد با وضعیت کنونی جهان)
یک الله اکبر بلند می گوید که معنای آن "خفه شو پدر سگ" است.
نماز که تمام می شود تازه مسواک زده ای. آخر عادت داری قبل از صبحانه مسواک بزنی. مسواکت تر بود. چرا؟
"مامـــــــــــــــــــــــــــــــان چرا مسواکم خیسه؟"
"بابات اشتباهی با اون مسواک زد"
اعصابت خورد است. آخر پدرت که شب ها مسواک نمی زند چرا صبح مسواک می زند؟ ها؟
به هر حال کار از کار گذشته! تمام شده! دیگر مسواک زدی، چه می خواهی بکنی؟
آرام می روی کوله ات را که چهارصد و پنجاه هزار ریال خریده ایو پسر داییت می گویید "سه تا صد تومن بیشتر نمی ارزه" را یکم وارسی می کنی.
لعنت به تو مرد. چرا وسایلت را دیشب جمع نکردی. الان هم عین تنه ی لش افتادی اینجا که چی؟ ها؟
می افتی دنبال کتاب هایت. البته توی کشو را نگاه نمی کنی. به موکت اتاقت می نگری. یافتی، یافتی، موکت نیست، اتاقت با کتاب فرش شده است. جمعشان می کنی! جورابت را که بین دو دفتر "ریاضی" و "ادبیات" است پیدا می کنی و بلاخره با کلی مکافات همه چیز را تقریبا رو به راه می کنی!
پدرت می گوید "برم پایین زود میای؟"
می گویی بلی ای پدر والامقام. پدر که می رود پایین که پدر آیفون را "فتح" می کند. آنقدر می زند این زنگ را که دیوانه می شوی و به خودت فحش ناموسی می دهی. مادرت هم به پدرت فحش می دهد.
بلاخره می روی پایین. یک سری دختران "جلف" که سر صبح مثل خودت خمار هستند دارند می روند توی یک مدرسه ای که اسمش را اینجا نمی گویی و یک آقا پلیس مهربان دم در مدرسه با باتوم و بی سیم ایستاده که دختر ها تورا اذیت نکنند.
سوار تاکسی پدر می شوی. پدرت مجبورت می کند قرآنی که جلد آن کثیف است را ببوسی و آیه ای را که احتمالاً خودت هم به آن اعتقاد داری زیر لب بخوانی. در راه پدرت با چند تا از مسافران به صورت کاملاً دوستانه به بحث اقتصادی کرایه ی تاکسی می پردازند و این مسافران گل، که خودشان هم چون تو خمارند و نمی فهمند چه می کنند، لطف می کنند، تو و خانواده ی محترمت را مورد عنایت قرار می دهند. البته پدر در این شرایط کم نمی آورد.

چشمانت را بر هم می گذاری شاید چرت چند دقیقه ای اینجا جبران چنیدین ساعت بیداری شبانه ات را بکند، اما تا چشم روی هم می گذاری می رسی. اه، لعنت به این زندگی، چرا اینقدر راه کوتاه است آخر؟ مگر مدرسه بیرون شهر نیست؟
می روی سر کلاس درس! بلد نیستی سر کلاس بخوابی، می ترسی لو بروی. به پشتیت نگاه می کنی که سر خودش را بر روی نیمکت گذاشته و انگار نه انگار معلم گرانقدر بر سر کلاس دارد درس می دهد، همینگونه خوابیده است و لج تو را در می آورد.
زنگ تفریح که می خورد معاون مدرسه به تو می گوید دیروز آن چند زنگ کجا بودی! تو هم جز عذرخواهی چیزی نمی توانی بگویی. البته در ذهنت دشنام زیبایی را نثارش می کنی.
بی توجه به معاون چند زنگ بعدی را جیم می زنی، می روی کتابخانه تا عشقت را مطالعه کنی(عشقت:ریاضیات)اصلاً معلوم نیست چرا اسمش را گذاشتن کتابخانه، چون کسانی که آن جا هستند یا خوابند یا کتاب می خوانند. باید می شد کتابخوانه یا کتابخوابه یا خوابخانه، یا خود خانه.
به هر حال زنگ آخر هم می خورد و تو هم نمی دانی چرا زندگی عین ابر در گذر است. می روی و سوار ماشین پدر می شوی. پدر خوشرو تر از سر صبح است. یک لبخند می زند و تو هم خوشحال می شوی. در بین این خوشحالیت وقتی پدر دهانش را باز می کند تا بخنند در ژرفای دهانش دندان هایش را می بینی و این خوشحالی به ناراحتی ای بس مزمن تبدیل می شود
"اخه چرا نمی ری دکتر که این دندونارو درست کنی؟ حالمو بهم زدی! اه"
پدر باز هم می خندد و نوای دلنشین "پدر سگ" و "تی پر کله...(کله ی پدرت را....) " در ماشین طنین انداز می شود. در راه باز هم همان بحث های اقتصادی رواج دارد...
وقتی به خانه می رسی، می افتی پشت رایانه و همراه نهار دو قسمت از "چگونه مادرتان را ملاقات کردم(آشنایی با مادر فارسی1)" را می نگری.
پدرت که می خوابد با خیال راحت کانکت می شوی به شبکه جهانی! و این زمان چه می گذرد و چه می گذرد و چه می گذرد. ناگهان ساعت 2 صبح است و هنوز هم برای مادرت ادعا می کنی که امروز کلی درس خواندی و صدای مادرت که می گوید "پسر بخواب، مریض می شیا" و تویی که گوش نمی کنی و نا گهان صدایی خروس بی محل را می شنوی که نوحه گری می کند و تو به یاد این شعر زیبا می افتی:
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند در آیینه ی صبح
از عمر شبی گذشت و تو بی خبری
***
تیمارنامه آن عزیزان که عدن در ره پیمانه زدند
شامگاهی که نه چندان در میخانه زدند
شاد بودند و به شادی بنمودند عدن
رنج دوران که نبردند و به پیغاله زدند
***
آن کسان کز ره تاریک به تاریک روند
وز چنین شه شه و آسی به سه ی پیک روند
چو که راهی بشناسند و بدانند که چیست
ره خود رفته ببرند و ره نیک روند
تیمارنامه به نام هر آنکس مرا آفرید
چنین چرخ گردون زاو شد پدید
درود بر شما
و همانطور که می بینید ما این وبلاگ را ایجاد نمودیم! اما چرا؟
مدتی بود با خود در این فکر بودم که چگونه می توانم افکار خود را در اختیار دیگران بگذارم. و پس از مدتی فهمیدم که راهی ندارم جز این که به نوشتن بپردازم. اما دیدم هرجایی که می روم مرا پس می زنند(بماند که مظورم چیست)! گفتم بیایم و از این قابلیت هایی که در مرز و بوم خودمان است استفاده کنم. همین پرشین بلاگ را می گویم، که سیستُمی(systom) است بس امن و به این افتخار می کند که اولین سرویس ارائه دهنده ی وبلاگ در ایران است.
یکی نیست به این ها بگوید، برادر من اینقدر هارت و پورت کردید که آمدند جمعتان کردند از محدوده ی com انداختنان توی همین Ir خودمان. حالا باز هم داری هارت و پورت می کنی؟ بخدا دیگر پسوند نداریم ها!
به هر حال از حق هم نگذیم سرویس خوبی است.
اما من چرا کتابی صحبت می کنم؟ مشخص است دیگر، این جا معراجگاه من است. معراج من در اینجا قرار دارد. بد نیست کمی شما را با کلمه ی معراج اشنا کنم.
معراج(Me'raj) به معنای آن چیز که از آن بالا می روند و از ریشه ی عَرَجَ (بالا رفتن)
همانطور که می بینید معراج بر وزن مفعال است که وزن اسم آلت در زبان عربی است. حالا اگر یک مقدارکی به عقل سلیم رجوع کنیم می بینیم که معراج یعنی عنصری که مارا به عرج می رساند.
اما این جا معراجگاه من است. چرا؟ چون اینجا جایی است که نردبان من برای عروج در آن قرار دارد. اما من ادعایی ندارم.
ادعا کار بزرگان است. من نمی گویم که می توانم عروج یابم چون نه می دانم عروج چیست نه می دانم عرج کجاست! ولی می خواهم اینجا آن را بیابم!
مغزتان را خوردم؟ ببخشید. به هر حال، چرت گفتن کافی است. امیدوارم دیگر نوشته هایم اینگونه شما را خسته نفرماید.
تا درودی دیگر
بدرود
تیمارنامه